رفتن...

رفتن که بهانه نمی خواهد،

یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و 

گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...


رفتن که بهانه نمی خواهد،

وقتى نخواهى بمانى، 

با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !



ماندن...

ماندن اما بهانه مى خواهد،

دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،

دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،


یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...



وقتى بخواهى بمانى، 

حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد 

خالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...

می مانى و وقتى بخواهى بمانى

نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !



آرى،

آمدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه 

و رفتن هیچکدام ...

 

 

پ ن :روزهـــایی هست که همــه چیــز بــوی "مـــــــــــرگ" میدهــــــــد ..

/ 20 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

تـلـــخ اســــت ! بـــاور نبــودن آنهــا کــه ... مــی توانســتــنــد باشــنـد و رفتند !

mehdi

به من رمز میدی؟

yalda

غریــــبه ها که هیچ .. دوستان هم گاهــی به اندازه دو سه خط بیشتر حوصــــــله ات را ندارند ..

yalda

vase posta jadidet ramz nemidi???

عسل

سلام از وبتون خیلی خوشم اومد من لینکتون کردم لطفا شما هم منو لینک کنین

A.K

ترش یا شیرین.. مردد می شوم وقتی که تو غنچه می سازی لبت را و لواشک می خوری...

A.K

هر روز از این مسیر بر می گردم از رفتن ناگزیر بر می گردم تو شام بخور بخواب تنهایی جان! من مثل همیشه دیر بر می گردم...

عسل

سلام . آهنگ وبتون عالیه . ممنون از حسن سلیقه ی زیباتون

نفس

باز هم نیامدی! مثل همیشه نگاهم دست خالی برگشت...

نفس

خدایااااااااا میوه ی کدام درختت را گاز بزنم تا از زمین رانده شوم ؟